شيخ حسين انصاريان

430

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

عمار ياسر از جاى برخاست و گفت : اى رسول خدا ! آيا اجازه مىدهيد من اين گردن‌بند را بخرم ؟ حضرت فرمود : تو آن را بخر كه اگر جن و انس در خريدش با يكديگر شركت كنند خدا آنان را به آتش جهنم نمىسوزاند . عمار گفت : عرب ! آن را چند مىفروشى ؟ گفت : به يك بار غذاى سير از نان و گوشت و يك بُرد يمانى كه خود را با آن بپوشانم و براى پروردگارم نمازى به جا آورم و به يك دينار كه مرا به خانواده‌ام باز گرداند . در همان هنگام عمار ، سهم غنيمتى را كه از جنگ خيبر به او رسيده بود فروخته بود و چيزى از آن باقى نبود . به او گفت : بيست دينار و دويست درهم و يك برد يمانى و مركب خود را به تو مىدهم تا به خانواده‌ات برگردى و از گندم و گوشت نيز تو را سير مىكنم . اعرابى گفت : اى مرد ! تو چقدر با جود و كرمى و همراه عمار رفت و عمار آنچه را وعده كرده بود به او تسليم نمود . اعرابى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد ، حضرت از او پرسيد : آيا سير شدى و از برهنگى درآمدى ؟ گفت : آرى - پدر و مادرم فدايت باد - بىنياز شدم ، حضرت فرمود : پس فاطمه را نسبت به كارى كه براى تو انجام داده پاداش ده ، اعرابى گفت : پروردگارا ! تو خدايى ، ما تو را حادث نمىدانيم و جز تو خدايى نمىپرستيم ، تو در هر صورت روزى دهندهء مايى ، خدايا ! به فاطمه چيزى بده كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد . رسول خدا صلى الله عليه و آله بر دعاى او آمين گفته ، روى به يارانش فرموده ، گفت : خدا اين چيز را در دنيا به فاطمه عطا كرده است : من پدر اويم و هيچ يك از جهانيان چون من نيست و على همسر اوست و اگر او نبود براى فاطمه كفوى وجود نداشت و حسن و حسين را به او بخشيده در حالى كه براى جهانيان مانند آن دو سرور نوادگان پيامبر و سالار جوانان اهل بهشت وجود ندارد .